سيد محمد باقر برقعى
250
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مادرم كه محبّت را در من كاشت از كودكىها كسى غصّه را از دلم مىتكاند * گل عشق در باورم مىنشاند و از معبر عصمت ديدگانش * بيابان بيابان مرا مىكشاند دو چشم پر از خواب و رؤياست ، امّا * كسى خواب از چشم من مىرماند در آن قبلهگاه شبانه برايم * كسى سفرهء عشق مىگستراند و با گرمى مهربان صدايش * دلم را به هفت آسمان مىرساند همان چشم پرقصّه از كودكىها * تمام مرا سوى خود مىكشاند عارفانه به خلوتى كه مستِ بوى عارفانه مىشود * شب از حكايت دلم ، پر از ترانه مىشود دلى درون سينهام ، شكسته آبگينهام * بلور اشك من ببين ، كه دانهدانه مىشود دو دست را اجابتى ، بيا يگانه آشنا * بيا كه بىحضور تو ، دعا ، دعا نمىشود در اين قفس دلى كه بود ، پرندهاى كه پر گشود * فسانهء رهايىاش ، چه بىكرانه مىشود ! حكايتيست لحظهها ، ميان من و آينه * كه روبهروى من كسى ، همان يگانه مىشود اگر تمام هستىام ، قرار بىقرارى است * نگاه كن كه آينه ، پرندهخانه مىشود سكوت در سكوت شب و شب شرارههاى تب * حلول عشق را ببين ، كه جاودانه مىشود آرزو سينهاى پر ز نور مىخواهم * دل مست از حضور مىخواهم تا بخوانم كتابِ دردم را * آه ! سنگى صبور مىخواهم دستهايى پر از تلاوت آب * انعكاسى ز نور مىخواهم پشت انبوه سالهايى دور * يادها را مرور مىخواهم عشق يك شب به آسمانها رفت * ردّ پايى ، عبور مىخواهم